نجات انسانیت

نجات انسانیت


خلقت انسان ز آب و گل وجود و حلول عاشقانه روح آغاز شد و در تحولی ناب، با جاذبه های غرور انگیز معرفت به بستر ظهور رسید. آنچه در این حضور عاشقانه معنا یافت، نام خاکی انسان بود که با حقیقت ملکوت آمیخته شد و صورت نوینی از آفرینش را در نشانه های آغازین این معجزه هستی به جاودانگی رساند؛ یعنی آنجا که دیگر جز معشوق تصویری نبود و حسی غیر عشق نیز در نگاه خلقت آشکار نشد، این همان ظهور انسان در عالم هستی بود.

      در آب و گلم نهاده ای قطره عشق

                                               در خاک وجود من همان ذره عشق

      من مست میت ز خود رها گشته کنون

                                               مستانه گشایم اینچنین دیده عشق

این لعبت خاکی در بازاری از مشکلات روزگار، خریدار عشقی ناب گردیده؛ یعنی جذابیتی که درونش را به سمت معشوقی بی همتا می کشاند، اما آیا این ذره به کمال رسیده باید در نقطه ای از حیات خویش، در حال سکون باقی بماند یا آنکه در همهمه عاشقانه اش، حرکتی نمادین نهفته است؟ آیا به صرف نام انسان بودن و حس عشق، می تواند تصویر حقیقی انسانیت را بر تابلوی هستی به نمایش بگذارد؟! خیر

انسانیت امروز در گردابی از خطا ها و لغزش های مکرر اسیر گشته است. گاه صورت حقیقی انسان در مجموعه غریبی از عشق آشکار می شود. دستان گرم محبت به کمال این حس غریب جهت می بخشد، حرکت را باور دارد، اما در چارچوبی از قوانین ناموزون بشری، از اصل و مقام انسانیت فاصله می گیرد. این همان خطاهای ادراکی و نشانه غریبی است که می تواند؛ آغازگر مشکلات عدیده ای در جوامع بشری باشد و ذهن اندیشمندان را به سمت نجات انسانیت ترغیب نماید.

صور نا آشنایی که در ذهن بشریت امروز نقش می بندد، حاکی از خطایی است که حس رسیدن به هدف را در جاده غریبی از معنا گم می کند. گاه خود را مخلوقی می بیند که بهر تحقق آرزوهایش، به قوه تفکر آراسته گشته و در همین راستا با نیروی اراده، سرنوشت خویش را رقم می زند، ولی غافل از اینکه نجات انسانیت، در گرو نگاهی نافذ و اندیشه ای کمال یافته است. گرچه بارها با خود خلوت نموده و به جاذبه های درون خویش جهت بخشیده، اما آنچه در این احساس غریب و نا آشنای حرکت وی نهفته، همان ابهام آغازینی است که می تواند وی را در تلاطم حوادث، به شک و تردید وا دارد.

             در  عالم   بی نشان   شدم   زندانی

                                                       چون  می  شده ام  اسیر غم قربانی

             در این خُم روزگار می مانم خوش

                                                       انگور   صفت   شوم   میی   پنهانی

نجات انسانیت؛ با اولین برخورد حقیقی انسان در حیات عاشقانه آشکار می گردد. پا در مسیری می گذارد که در اندیشه اش، بیانگر مقصد و مقصودی ناب بوده. گاه به نشانه های انسانیت که با حلول روح معشوق در وجودش به ظهور رسیده باز می گردد، اما دوباره در نگاه خویش دچار لغزش شده و احساسش را با اهداف غریب و ناموزون حقیقت همراه می سازد. می داند ، اما در دانستن خود تردید دارد. همین ابهام و شک وی را در گردابی از خطرات گرفتار می نماید.

انسانیت، حقیقتی روشن و حسی عاشقانه نسبت به دنیا و حقایق هستی است. وگر امروز این حقیقت در مجموعه ای از نشانه های خطا گونه گم گشته، باید بهر نجات انسانیت بازگشتی غرورانگیز به حیاتی دوباره داشت؛ یعنی آن احساس نابی که انسان را در واژه لطیف عشق، با معشوق هم آوا می سازد تا در نگاه خود به هستی، حسی عاشقانه را جستجو کند و باورش را با صداقت و ایمانی محکم همراه نماید، این یکی از نشانه های حقیقی انسانیت در دنیای پر ماجرای امروز است که اگر در حجاب خطاهای مکرر پنهان گردد، دیگر امیدی به نجات انسانیت نخواهد بود.

گاه در صور غریبی که آفرینش در جلوی چشمان حقیقت بین ما منعکس می کند، از راه و روش عارفانه فاصله می گیریم. این یکی از جاذبه ها و نشانه های فریبی است که انسان امروز را درگیر خطای اندیشه و دل ساخته، تا آنجا که همنوع خویش را نادیده می انگارد و بهر مقصودی غریب، از مسیر انسانیت دور می گردد. شکوه بندگی را زیر سؤال می برد و وجدان خویش را درگیر این آهنگ غریبانه می سازد. در چنین احساس نا آشنایی، آنچه می ماند تنها تنی خسته و روحی نا آرام است که بهر نجات انسانیت، غوغایی شور انگیز بر پا می نماید.

          من  خسته  این غبار تاریک  شبم

                                                  در این دل شب ، اسیر این سوز و تبم

            می میرم از این نگاه تاریک  هوس

                                                  با   این  غم   روزگار ،  من  در  تعبم

تفکر صحیح می تواند، آغازگر یک تحول بزرگ باشد. زمانی که انسان خاکی، خود را در گرداب مشکلات روزگار غرق می سازد، آنچه در جنب حس عاشقانه می تواند یاریگر وی باشد، تنها اندیشه ای عمیق و نگاهی صحیح به حیات بشری است، پس به صور غریب ذهن جهت می بخشد و از میان نشانه های متعددی که دل و اندیشه اش معرف آنها هستند، یه یک نشانه کاملا هدایت شده متوسل می گردد و آن نیروی وجدان است که به عنوان قوی ترین احساس می تواند، راهگشای نجات انسانیت از دریای خروشان حوادث باشد و انسان بودن را در این جهان غریب به اثبات برساند.

گرچه بارها به این حقیقت اندیشیده ایم که چرا انسانیت امروز، در گرو خطاهای بشر از مسیر درست خویش دور گشته، پاسخی غیر از سکوت نیافته ایم. وجدان، همان نیرویی است که می تواند تمام فضائل اخلاقی را که به انسانیت معنا می بخشند، در دایره ای از روابط اجتماعی به ورطه ظهور برساند. لحظه ای که هر ذره این خاک وجود عاشقانه به همنوع خویش می اندیشد، حسی لطیف به تمام گرایشات درون جهت می بخشد، اینجاست که دیگر نمی توان از حقیقت فاصله گرفت یا بهر نجات انسانیت، به خطایی پنهان روی آورد، زیرا وجدان همان حرکت اولیه آدمی در مسیر تحول و کمال بخشیدن به قوای انسانی است.

            من یافته ام تو را درین  قامت عشق

                                                    در  موج  دلم  تویی  همان  آیت  عشق

           دیگر نَبُوَد  به  غیر  این  عشق ، رهی

                                                  مجذوب تو گشته جان درین حالت عشق

عشقی که انسان امروز ز آن فاصله گرفته، حس لطیفی است که ز روز ازل مابین عاشق و معشوق حضور داشت، اما لحظه ای که عاشق در غربت این دنیای دون گرفتار گشت، آلوده به خواهشهایی گردید که روح پر تلاطمش را ز آرامشی دیگر محروم ساخت. نجات انسانیت، امروز در گرو احیای این حس لطیف است تا معنی حقیقت جای مجاز بنشیند و عوض آنکه نفرت، خشم و انتقام رهزن همبستگی و وحدت عاشقانه نوع بشری باشد، نور این احساس ژرف، راهگشای حقیقت و جهت بخش نیاز غریبانه این موجود خاکی در ورطه هستی گردد.

اگر امروز اهداف بشری به خطا گراییده، به دلیل کمبود این احساس اثر بخش بوده است؛ زیرا تنها عشق به معشوق حقیقی می تواند عشق مجازی را جهت بخشد و نیت، اندیشه و هدف آدمی را هدایت نماید. انسان امروز، باید عشق را سر لوحه کار خویش قرار دهد تا ذرات وجودش با آوای شورانگیز عشق، در کل جهان هستی همراه گردد و احساس بودن را در غربت نشانه های حیات بیابد. در این حالت است که نجات بشریت با چهره زیبایی از عشق به نتیجه می رسد و حقیقت آفرینش با واژه انسانیت، تصویر نوینی از معرفت را به ظهور می رساند.

             ما غرق هوس ز عشق پیدا شده ایم

                                                     عاشق صفت اینچنین ، مهیا شده ایم

             جوییم  تو را  ز  موج  این  بحر هوس

                                                   دلخسته   عشق ،  باز  رسوا   شده ایم

آنکه به حقیقت انسان بودن خویش واقف گشت، دیگر پا بر همنوع خود نمی گذارد. احساسی که غربت نگاه را به پیوند شورانگیز عشق متصل می سازد و تمام اجزاء هستی را با آهنگ هدف بخش این مخلوق خاکی همراه می نماید تا دیگر نشانه ای از جاذبه های غرورانگیز باقی نماند. در این حالت، هر چشمی همنوع را همچون خود می بیند و از جور و جفا فاصله می گیرد. تا تابلوی معرفت با رنگ عشق مزین گردد، و گرنه همچنان بشریت درگیر خطای اندیشه اش سردرگم و حیران خواهد ماند. در این حالت دیگر نمی توان حسی را یافت که با وجدان غریب عشق، تداوم بخش راه کمال باشد و نجات انسانیت نیز در حجم غریبی از شکست های مکرر، اسیر خواهد ماند.

زمانی که کره زمین با شکست وجدان و کمرنگ شدن احساس عاشقی روبرو گردید، باید گفت دیگر بهر نجات  انسانیت راهی جز پذیرش حقیقت نمی ماند، آنجاست که باید وجدان ها را بیدار نمود و عشق را به واقع در روح نا آرام بشر تقویت کرد. در این حالت، چهره انسانیت تصویر دیگری را به جهان معرفی می نماید. آنکه آئینه ای از عشق و معرفت بوده، با این خطا در کنج غربت این احساس شکسته می گردد و چون این  آئینه شکست، دیگر چهره حقیقی انسان در آن منعکس نخواهد گشت.

                 درمانده   راه   بی نشانیم   کنون

                                                       ما مست و  غزلسرای  جانیم کنون

                 چون تیره و تار بوده تصویر جهان

                                                       سرگشته  و  بی قرار  آنیم  کنون

امروز دستان ما باید در وحدتی عاشقانه، گرم و خالصانه از حضوری آتشین یاد کند. همان احساس زیبایی که بشریت را در کل عالم فریاد می زند. برای نجات انسانیت باید غرق وحدت، عشق را چون موسیقی روح بخش در حیات بشریت طنین انداز نمود تا آرامش غریبی که در جهان امروز گم گشته است، با حضور این آوای دل انگیز دوباره زنده شود و چهره واقعی انسان آشکار گردد. آنجا که دیگر دستی از یاری همنوع باز نمی ماند و قلب ها گرم و آتشین، بهر دلداری و رفع مشکلات همنوع قیام می نمایند تا خورشید بشریت، آسمان تیره و تار جهان را روشن سازد و انسانیت واقعی به ظهور رسد.

            با عشق جهان چو بحرخون می جوشد

                                                 بر قامت  خاک معرفت می پوشد

            هر  ذره   خاک  غرق   این   حیرانی

                                                مستانه ز عشق ، جام حق می نوشد

                                                                                                                                 (ملیحه هدایتی)

انسانیتدسته‌بندی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تماس با من:

سوال یا پرسشی از من دارید؟

مطمئنا بی‌نقص نیستم؛ اما بی‌وقفه می‌کوشم برای بهتر شدن. در مسیرِ کامل‌ شدن، حتما نیازمند چشمان تیزبین شما و شنوای نظرات ارزشمندتان هستم.

 

شماره تماس مستقیم با من: ۰۹۱۵۱۲۵۳۱۸۰

ایمیل پشتیبانی: support@malihehedayati.com