خلقت انسان و بهانه عشق

خلقت انسان و بهانه عشق

خلقت انسان و بهانه عشق


آنگاه که نور در جلوه های دروغین حیات پنهان شد، مجاز با نمایشی دیگر در حیرت انگیزترین چهره هستی نمایان گشت تا حقیقت دوباره در بستر نوینی از عشق جلوه گر شود و پایانش آغاز راهی بس دور و دراز گردد؛ راهی که عشق را در میان صدها جزء فراموش شده زنده کرد تا روزی فرا رسد که این گوهر ناب در قالبی از حقیقت نمایان شود.

کنون قصه این حقیقت است که عشق را به پیمانه ای بس آتشین مبدل ساخته، جامی از حقیقتی بی منتها و صورتی از تصویری دیگر در قالبی از معنا، نه آنگونه که چشم ها می بینند و دل ها می یابند، بلکه در قالب و رنگی دیگر و با محتوایی پر از نور و روشنی.

جهان بهانه عشقی است که در بازتابی از حقیقت به انسان هدیه شد، طلوعی از بهر غروبی جاودانه که با آمدن و رفتن در بازگشتی عاشقانه به ظهور می رسد. گر این حقیقت در قالبی از تمثیل به نمایش آمده، بهانه ای بوده از بهر بینشی ناب و صورتی از وصال، همان هدف نابی که به خلق بشریت معنا بخشید و در موجی از شور و اشتیاق نمایان گشت. جان گرفت، گرچه در قالب تنی خسته پنهان بود. آمد، باز با رفتن پنهان گشت. بود، ناگه در نیستی مطلق نمایان شد.

چون جان باخت، حقیقت را به سادگی ظهور نور در دل تاریکی دریافت. آمد چون می دانست که نبودش پایان هستی و بودنش آغاز حیاتی پر رمز و راز است. در جزء و کل حیات پنهان شد تا بداند که حقیقت نیز پشت تصویرهای مبهم حیات پنهان است. شور یافت تا ز کسالت تن بکاهد و در موج عشق نمایان شود.

ذره های حیات به یکدیگر متصل گشتند تا نام مقدس هستی معنا پذیرد و زندگی در دایره‏ ای از تردید و شک نمایان گردد. عشق بهانه ای شد برای بودن و ماندن در ابتدای راهی پر از رمز و راز که تنها با نگاهی از جانب پنهان ترین حقیقت عشق روشن بود.

صورت داد تا حقیقت در قالبی از مجاز آشکار شود. جان بخشید تا مرگ نیز معنا پذیرد و جزءها در کلیتی غریب آشکار شوند، کلیتی که گرچه در یک شکل و قالب به ظهور رسید، لیک در خود دنیای غریبی از اجزاء فراموش شده خلقت را پنهان داشت و بستری برای ظهور تردیدهای مرگباری بود که بشر را در مواجهه با حق و حقیقت، به درد دوری گرفتار ساخت.

عشق جلوه گر شد تا دل، صندوقچه ای بهر این مروارید ناب گردد. اوج گرفت تا در فرودی دیگر نمایان شود و از هبوط خود به صعودی آشکار بیندیشد. همان پرواز زیبایی که روح را در موجی از بهانه های عاشقانه، به جایگاه اصلی خود کشاند. عشق تابید تا هر آنچه در اجزاء گم شده جهان پنهان است، آشکار گردد و نور و روشنی بر تیرگی نیستی و مرگ غالب آید و حیات باقی معنا پذیرد.

ذره بود، اما در قالب دیگری از حیات به میدان عشق پا نهاد تا بداند که پرواز مقدمه این راه است و نیاز در پس راز معنا می پذیرد. گر مرده بود، تولد یافت و گر خام، پخته گردید تا بداند که رهرو معرفت در صورتی از حقیقت نمایان می شود، نه آنکه درمانده این راه از درک نشانه ‏های  حیات باز ماند و در نیستی مطلق گرفتار شود.

خلق شد تا معنای مخلوقیت دنیا آشکار شود و در خلقت زیبای عشق، به نشانه های پنهان متصل گردد. آمد تا رؤیای زیبای زندگی در حقیقتی بی مثال تولد یابد و چهره های فراموش شده عالم غیب به صور ناپیدای این دنیا معنا بخشد؛ زیرا اصل بودن او بود و نبودن در بود او پنهان که گرچه در دایره هستی به ظاهر آشکار می آمد، لیک نیستی را در قالب این هستی مطلق نمایان ساخت. حجاب هستی را کنار زد تا صورت بی مثال عشق به جلوه های دروغین حیات پایان بخشد و زندگی در موجی از حقیقت آغاز گردد.

 

خلق شدم ز بوسه ای غرق هزار آرزو

گشت وجود من چنین محو تو گرم گفتگو

از عدم آمدم برون، هست شدم ز عاشقی

قطره آب معنیت ریخت شبانه در سبو

ذره عاشقی شدم غرقه نور معنیت

آمدم از خودم برون بهر تو غرق جستجو

دور نمودیم ز خود تا ز تو آشنا شوم

 عاشق من شدی تو هم گرم دعا و های و هو

خاک چو بودم از ازل کوزه عشق ساختم

تا شدم اینچنین پر از آب زلال آبرو

آمدم از دیار خود سوی نشان عاشقی

دور شدم ز اینچنین عالم دون و رنگ و بو

یافتمت درون خود همچو نشانه ای عیان

رفت برون ز جسم من هر هوسی چو آب جو

آیِنه ای شدم چنین سوی تو آمدم شبی

تا بنمایم از رخت صورت و چشم و زلف و مو

هادی عاشقم کنون، دم زنم از نشانه ات

بر دل زخم خورده ام هر غزل آید از گلو

 

نشانه ها از پس یکدیگر آشکار گشتند تا دل در پستوی حقیقت پنهان شود و از مرز بود به نیستی رسد. حرکتی توأم با شور و مستی و تحولی از پس رکود و سستی، رمز و راز این راه بی مثال در همین نشانه ها پدیدار گشت، چون واسطه ای نبود تا بتواند حقیقت را در صورتی از مجاز نمایان سازد، پس در اوج جلوه گری ساده ترین شکل حیات را در پیچیده ترین رموز هستی گرفتار ساخت و با نام حقیقت، عشق را به نمایش گذارد.

حقیقت گرچه با عشق در جهان متولد گشت، لیک اجزاء کوچک و پنهان حیات را چون ذراتی سرگردان به مرکزی از نور و روشنی متصل ساخت تا از تهی بودن خود رها شوند و در راستای این عشق ناب به مقصودی از نور متصل گردند. حقیقت چون رمز بود و انسان بهانه این رمزگشایی، گر چه خاک بود لیک زر ناب گشت تا گوهری از انسانیت نمایان گردد. ناز را در نیازی عاشقانه دریافت تا بداند که راز در چنین ارتباط عاشقانه ای پنهان است و تنها موج نا آرام طلب می تواند به این هدف بزرگ معنی بخشد.

خط این دفتر عشق، نام انسان بود و بشریت در چنین کتابی معنا یافت. انسان به این بهانه هستی جهت بخشید و واژه های پر معنای حقیقت را حک نمود تا در تک‏ تک سنگریزه های زندگی، نام زیبای عشق به یادگار بماند و حرکت نا آرامی که در موج فراموش شده تقدیر نهفته بود، به صورت دیگری از عشق مبدل گردد تا دوباره در عشق، عشقی دیگر تولد یابد.

انسان خاکی، پاک آمد و با عشق به افلاک رسید. خاک بستر این شور بی پایان بود، لیک تداوم آن در سوز بود و سوز در اشتیاق عاشقانه بندگی متبلور گشت. نگاه او به سوی حقیقت بود‌،‌ پس جزء جزء وجود خود را به این کلیت ناب متصل ساخت تا اجزاء وجودش دریابند که حرکت نشانه این نعمت بزرگ بوده است و هر آنچه از این حقیقت آشکار می گردد، شور و مستی بودن و آرامش در فنا و نیستی است.

 

در دل شب ز آسمان باز رسد ترانه ای

چشم دلم ز جسم و جان خوانده چنین فسانه ای

من ز تو شعله می شوم تاب ندارم اینچنین

خواب رود ز چشم من شعله زند زبانه ای

فرق ندارد اینچنین بود و نبود من دگر

بوده ز فرق تا قدم عشق تو چون بهانه ای

موی تو را گزیده ام مویه نموده ام به شب

مست تو باده می خورم باد بُوَد نشانه ای

جوش زند چو خون من نوش کنم شراب دل

عشق تو وفق می دهد، دیده دل چو خانه ای

مُشک تو اشک من کند غرقه عطر عاشقی

ساقی عشق می شوم غرق چنین میانه ای

زار و نزار گشته ام راز تو کنج سینه ام

در دل دام این جهان کرده مرا چو دانه ای

غرق کمان ابرویت می گذرد زمان من

منتظرم بیابمت بر در آستانه ای

هادی عاشقت شدم تا که مرا بغل کنی

واصل عشق می زنم بر سر زلف شانه ای

 

غریب بود آن لحظه زیبایی که انسان آغاز این بهانه گردید و به عشق معنای دیگر بخشید، معنایی که از نبود به بود رسید و از وجود عشق به سود دست یافت. حسی ورای حقیقت که به گام های خسته او جهت داد تا با هر قدم به مقصد و مقصود حقیقی خود نزدیک و نزدیکتر شود و عشق دوباره در جلوه نوینی از حقیقت آشکار گردد.

انسان چون این بهانه را یافت، ز هر جلوه دروغین رمید و به موج حقیقت پیوست تا اوج گیرد و از ساختار پیچیده حیات به روشن ترین بستر و پاک ترین احساس دست یابد. حسی که وی را محو تماشای رقص نور ساخت تا رمز عبور را در تنگنای حیات بیابد و دلش در قید و بند این بهانه، از ظاهر پوشالی حیات به اصل آن متصل گردد.

یافتن، رمز حرکت گشت تا خاک بی جان در شور این عشق سوزان به مبدأ اصلی عشق متصل گردد، جان یابد و حیات را با شور و مستی آغاز نماید. بهانه عشق مبدأ این حرکت گشت و به قانون حیات معنی بخشید تا ذره ذره وجود انسان، در نگاه پر از حسرت فردا اسیر نماید. موج را یافت تا پایبند قدم های سست خود نماند و شناگر این بحر حقیقت گردد، سوز یابد و در نهایت عشق بسوزد.

جوهره وجود آدمی پیدا گشت تا صورت اسرارآمیز حقیقت دوباره متولد شود و تصویر دیگری از نور و روشنی را در آسمان عشق و معرفت نمایان سازد. حقیقت به ظهور رسید تا معنی این بهانه به اثبات رسد. یار با صد جلوه به میدان حقیقت آمد تا بار غم عشق از تن خسته و جان رمیده آدمی دور گردد و بهانه این خلقت زیبا آشکار شود. نور به خاک سرد انسان گرمی و شور عشق بخشید تا ذرات پراکنده وجودش چون غبار سرگردان، در ره بی پایان عشق رنگ بازد و زیباترین حالت عاشقانه به مرحله ظهور رسد.

عشق بی بهانه آمد تا خود بهانه این راز بزرگ گردد و انسان خاکی را در قالبی از حقیقت به نمایش گذارد، قالبی که خاک بود و نور گشت. خام بود لیک پخته گردید تا تاریکی و شک و تردید، این حیات سرد را به روشنی و گرمای غریب عشق مزین سازد و نشانه ای از وصال عاشق در وجود معشوقی یگانه گردد.

ادامه دارد…

(ملیحه هدایتی، مسطوره ‏ای از کتابم گلستان شهود)

انسانیتنجات انسانیت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تماس با من:

سوال یا پرسشی از من دارید؟

مطمئنا بی‌نقص نیستم؛ اما بی‌وقفه می‌کوشم برای بهتر شدن. در مسیرِ کامل‌ شدن، حتما نیازمند چشمان تیزبین شما و شنوای نظرات ارزشمندتان هستم.

 

شماره تماس مستقیم با من: ۰۹۱۵۱۲۵۳۱۸۰

ایمیل پشتیبانی: support@malihehedayati.com