عرفان عشقی خالصانه

عرفان عشقی خالصانه


ابتدای خلقت با شور و شیدایی آغاز گشت. کششی وصف ناپذیر و حرکتی غریب از کل به اجزائی مبهم که نمایشی از حقیقت را به ورطه ظهور می آورد. این همان وجدی بود که از منبع عشق جاری گشت تا بازتاب روشنی از آفرینش را در کل عالم آشکار سازد و ترجمان حرکت ذرات به سوی کل و اشاعه عشق، در حقیقت ظهور این عالم باشد تا اجزاء نا آرام خلقت، پنهان در رنگی از ابهام، به ورطه نمایش آیند و هستی معنا یابد.

                با هستی عشق  ، ذره ها معنا شد

                                                         آئینه   معرفت ز  آن   زیبا   شد

               چون صورت یار شد نمایان ازعشق

                                                       هر قطره مست ، غرق این دریا شد

با این خلقت زیبا، حقیقت در نمایشی از رنگها و تصاویر مبهم به ظهور رسید؛ پس عرفان عشقی خالصانه گشت؛ همان احساس غریبی که از هر ذره وجود بستری از معرفت ساخت تا شور و احساس در سکوت، غوغایی غریب به وجود آورد و جلوه های این خلقت، در رنگین کمانی از عشق به ظهور رسد؛ چون حقیقت در محک عشق بیانگر شور و نوایی غریبانه بود و راهی بی نشان را می طلبید.

انسان، همان ذره ای بود که از کل خود جدا گشت تا باز در کلیتی ناب تحت عنوان کمال، به منشأ خلقت خویش باز گردد. گرچه عشق پله ای از مراحل عرفان بود، لیک در بازتاب غریبی از معرفت، خود به خود در عشقی پاک ظهور یافت تا بستر حقیقت و آغازگر راهی غریب باشد. شناخت، مقدمه این تجربه لطیف گردید تا ابتدا از منیت خویش آغاز کند و سپس به جایگاه اصلی این نگاه دست یابد؛ یعنی همان معانی واقعی عرفان در زندگی که می تواند بشریت را متحول سازد و از هر اندیشه و نگاه عارفانه، صورت نوین معنویت را آشکار نماید تا از هر احساس، بازتاب متفاوتی منشعب گردد و خاک به ورطه امتحان آید.

عرفان عشقی خالصانه است که معنی کمال را در ذره بودن اجزاء وجود، به نمایش می کشد. ساختاری از حقیقتی غریب که هرذره از وجود این خاک ضعیف را در آغوش کبریایی حق، به شور و هیجان وا می دارد تا در طوفانی از این حس شیرین، به بستر حقیقت متصل گردد و ذیل غوغایی آشنا، به بیگانگی این راه غریب پایان بخشد؛ زیرا یافتن با طلبی عاشقانه آغاز می گردد و در عرفان می توان هر دو معنا را یافت. این حقیقت با نشانه های آفرینش در مسیر تحول و تغییر، به کلیه گرایشات معنوی و حقایق پنهان وجود انسان جهت می بخشد.

ذرات عالم چون از حس ناب عشق جان یافتند، کل هستی در نگاهی غریب معنا یافت. او بود و مجموعه ای نا آشنا از هنگامه ای بس شورانگیز. انسان در میان این ذرات، حقیقتی بود مبهم که بهرآموختن و یافتن هست گردید تا با احساس لطیف عشق آشنا گردد، اما ناهنگام عاشق شد پس عرفان عشقی خالصانه از حضور این آفرینش پر هیاهوست که آدمی را چون ذرات پراکنده خاک، در رقص و سماعی عاشقانه به مرز حقیقت می رساند و از حس مبهم نیستی می رهاند تا به آن جایگاهی برسد که در عالم ذر، ترجمان حضور غریبانه این عشق آتشین بوده و بارها در ذهن بشر تداعی گشته است.

 

                در عالم ذر ز عشق حق مست شدیم

                                                       گر نیست نموده ، ما ز آن هست شدیم

                مستانه ز خود رها چو گشتیم ز عشق

                                                       در  عالم  خاک ،  باز  پا  بست   شدیم

خالق چون خواست که ذره بودن خاک را به باور هستی برساند، از حضور گرم عشق، قطره ای از معرفت در جان آدمی ریخت تا سیراب حقیقتی شیرین گردد. خاک عاجز، زین شور و شیدایی پا به دایره ای از معرفت گذاشت، در حالی که آتشی سوزان در وجودش شعله ور بود. خود را در گرداب عالمی بی نشان یافت، همان عالم ذر که شعله عشق را نخستین بار در وجودش روشن ساخت، پس حرکتش یافتن حسی عارفانه گشت تا شکوه انسانیت را تجربه کند، لیک عاشقانه در موج این حقیقت، در دریای معشوق غرق گردید و عرفان، عشقی خالصانه نام گرفت.

 

آمد تا بودن را تجربه کند. از آنچه در بستر خلقت یافت، تصویری ساخت تا نشانه های غریب آفرینش را با نگاه عمیق خویش در یابد. این آغازی شد برای رسیدن به راه پرهیاهوی معرفت، می دانست که ذره بودن راهی جز حرکت و تکاپو نمی طلبد، پس با حضوری خالصانه زین حالت غریب، مسیر عرفان را روشن ساخت. لحظه ای ذره بود و سپس در کل بودن معنا یافت. طالب حقیقت شد؛ چون می دانست که عرفان، عشقی خالصانه است. آئینه بودن را تجربه کرد تا ز معرفت، جلوه ای از حیاتی عاشقانه بسازد و خود را از موج این افکار غریب، به ساحل رسوایی بکشاند و حقیقت بندگی را تجربه کند.

گر چه عرفان به وی آموخت که باید از هر مرحله بگذرد تا به آخرین درجه کمال و فنای در معشوق یگانه دست یابد و محو کلیت جهان شود، اما در وجودش حسی غریب چون شعله زبانه می کشید، احساسی که خاکستر بودن را به او می آموخت تا در غربت این نگاه عارفانه، خالق را زیباتر از ابتدای خلقت خویش دریابد تا جلوه های یار را در روشن ترین رنگ آفرینش؛ یعنی عشق اثبات نماید پس عرفان عشقی خالصانه شد تا برای محقق ساختن این مأموریت آماده شود. ببیند و تجربه کند، دریابد و عمل نماید، در عین خاک بودن اوج گیرد و کمال یابد.

با بیان این حقیقت، می توان تمام جلوه های افعالی و نشانه های معرفتی انسان را به اثبات رساند؛ یعنی آنجا که می خواهد از خود و ذرات وجود بستری از معرفت بسازد، نگاه روشن وی بیانگر این جلوه انسانی گردیده تا از خاک به افلاک رسد، اما همین مرحله می تواند انسان را در موج نا آرامی از خطرات راه عشق، غریق احساسی زیبا سازد، همان وجدی که عرفا بارها آز آن سخن گفته اند، پس چون ساختار وجودی انسان در چنین وجدی خلاصه می گردد و کمال انسانیت نیز در هیجان و شور وصف ناپذیر تجلی می یابد، باز هم به این مطلب می رسیم که عرفان عشقی خالصانه است.

خاکی بودن انسان، بازتاب این حقیقت دیرین است که اخلاص را در عشقی پاک به ظهور می رساند. آنگاه که نگاه بنده در جایگاه انسانیت، با طلب و شور همراه می گردد، این حقیقت در اندیشه و کردار وی نمایان می شود؛ یعنی حرکتی از نیستی به سمت هستی مطلق، ذره بودن در عین کلیت و یافتن در جنب ابهامی غریب تا نمایش واقعی انسان بودن را در این عالم هستی آشکار سازد. پس ذره بودن را می آموزد تا پرواز عارفانه، ز این احساس و درک روشن، به مقصد اصلی خلقت بینجامد و عرفان عشقی خالصانه در موجی از حقیقت گردد.

               هر لحظه گرفتم  از هوس موی تو را

                                                              از هر گل بی نشان  چنین  بوی تو  را

               اخلاص چو کرد جان من غرق هوس

                                                             چون مُشک شدم ، بجستم آهوی تو را

حرکتی که انسان در این مسیر روشن از خود نشان می دهد، بیانگر همان احساس آغازین وی نسبت به اصل خلقت و حضور خالقی بی همتاست. چشم به هستی خویش می دوزد تا از هر جزء این خاطره شیرین، به تمام مجهولات ذهنش پاسخ دهد. نگاه او روشن و هدفش نیز، در مسیر این پاکی و خلوص مشخص شده، پس دیگر ابهامی برای یافتن باقی نمی ماند، اما آنچه می خواهد بیابد، به صورت غریبی در وجودش حضور دارد و آن حس عشق در ضمیر معرفت پنهان است، آنگونه که با عرفان عشقی خالصانه را فریاد می زند.

ناباورانه است، لحظه ای که خاک خود را در طوفان حوادث رها می سازد و در موجی از معرفت، پا به گردبادی می گذارد که هستی وی را دگرگون ساخته و شمه ای از دنیایی غریب را برایش به ارمغان می آورد، اما اگر به جایگاه اصلی انسانیت بیندیشیم، می بینیم که همین حس روشن وی را تا جایگاه انسان بودن هدایت کرده و به او مقام و رتبه ای بخشیده که ممیز وی از دیگر مخلوقات است، پس غرق روح خدایی ز ابتدای خلقت، آغازگر تحولی نوین گردیده؛ تحولی که از خاک، انسان می سازد و از روح خالق، حقیقتی ناب به ظهور می رساند.

زمانی که به خلقت انسان با چشم معرفت می نگریم، تمام این مراحل عشق ورزی و سکوت عارفانه در جلوی چشمان جستجوگر ما مجسم می گردد. نگاهی روشن با اندیشه ای عمیق که حقیقت عرفان و اصل ظهور عشق در وجود خاکی انسان را به اثبات می رساند و به تمام جلوه های عاشقانه وجود معنا می بخشد. اینجاست که می توان از هر ذره خلقت، بستری برای رسیدن به معرفت ساخت و خالق را پاک و خالصانه، در حضوری گرم و صمیمانه، با عشقی ماندگار احساس نمود تا فریاد انسانیت، در کل کره زمین طنین انداز گردد و عشق و معرفت، زینت بخش این بشر خاکی باشد.

               از   ذره  خاک  گشت  پیدا   تن   من

                                                           با جرعه  عشق  ، جان چو  پیراهن  تن

               چون مست شوم ، دَرَم همین جامه عشق

                                                           من همچو توم ،تو، من درین عشق کهن

دسته‌بندی نشدهعرفان و خداشناسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تماس با من:

سوال یا پرسشی از من دارید؟

مطمئنا بی‌نقص نیستم؛ اما بی‌وقفه می‌کوشم برای بهتر شدن. در مسیرِ کامل‌ شدن، حتما نیازمند چشمان تیزبین شما و شنوای نظرات ارزشمندتان هستم.

 

شماره تماس مستقیم با من: ۰۹۱۵۱۲۵۳۱۸۰

ایمیل پشتیبانی: support@malihehedayati.com